بُغضِ غَریبْ

ஜ w̲̅][̲̅e̲̅][̲̅l̲̅][̲̅c̲̅][̅ ̲o̲̅][̲̅m̲̅][̲̅e̲̅ ஜ
............. Omid ..............

... سنگ صبورم سنگ سیاهی است که نامم رویش حک می شود
.

قدم هات رو کمی آهسته بردار یکم آهسته تر دوری کن از من
برا تنها شدن آماده نیستم ولی تو خودت رو آماده کردی
.
در انتظار آمدن کسی بودن که می دانی نمی اید حماقت نیست ... عشق است...

برای من که نه اما برای مردم این دیار بغض های من , بغض غریب , است

Near Death Experience
.
.
من دلم می خواهد ساعتی غرق درونم باشم

عاری از عاطفه ها

تهی از موج و سراب

دور تر از هر چه رفیق

خالی از هر چه فراق

من نه عاشق هستم

و نه محتاج نگاهی

من دلم تنگ خودم گشته و بس
.
.
بی تفاوت نیستم

اما

دیگر کسی برایم متفاوت نیست
.
.

مرد بودن خیلی سخته ...

مجبوری وقتی احساساتت

دارند خفه ات میکنند

مثل یک تکه سنگ

بی تفاوت و بی احساس

به نظر برسی

مجبوری روی شانه های

خودت گریه کنی...

بغض های غریبت را در گلو

خفه کنی

دردودل هایت را برای

خودت بگویی

تا متهم نشوی به

ضعیف بودن...
.
.
.


__̴ı̴̴̡̡̡ ̡͌l̡̡̡ ̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ ̡͌l̡̡̡̡._

وبلاگ بعض غریب مخاطب خاص ندارد
هر که وارد شود خاص است
.
.

نه از مهر و نه از کین مینویسم
نه از کـفر و نه از دین مینویسم
دلم خون استــــ میدانی برادر؟
دلم خون است از این مینویسم

مـــن

خــودم هــســتــم و
تــنهایی و یک بغض غریـب
که به صـد عـشق و هـوس
مــی ارزد...

مــن

نــه عاشـــق هــستـم
و نه دل داده به گیسـوی بلند
و نـه آلــوده به افــکار پــلـیـد

مـــن

به دنـبــال نـگاهی هستـم
که مـــرا از پـــس
تـنـهایــی ام می فــهمــد...!!
.

.
کی می دونه شاید امسال برا ارباب بمیرم
کی می دونه شایدم تشنه و بی آب بمیرم
.
.
.
.
تو این دنیای پر از نامردی بیا و مردونگی کن..

*اَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج*

ارتباط با مدیریت وبلاگ:


اسیر درد

دلی داریم
دلداری نداریم دلبر
غمی داریم
 غمخواری نداریم دلبر
که تنهایی چنان دل اشنا شد دلبر
که دیگر با کسی کاری نداریم دلبر
سیارمو میگردم
کسی چه می دونه دردم
ظاهر شادی دارم
 اما اسیر دردم




پنجشنبه 22 اسفند 1398 توسط بغض غریب| ردپا ()

یک عمر

من به دل دیوانه ام
یاد داده ام
نترسه از تنهایی
من یک عمر تنها بودم
منو نترسون از تنهایی

من وانمود کردم دردم نیومد
اما
درد پیرم کرد
.....


پنجشنبه 22 اسفند 1398 توسط بغض غریب| ردپا ()

دل نوشته

گاهی وقتا به درونت خیره شو
یاد قول و قرارهایی که به دلت داده ای باش
تو تلاشت را کرده ای...!؟
اما نشد
خستگی درونت را بفروش
هر چند دیگر خریداری ندارد...!؟
این ذات درون توست که از صدای خنده های ظاهریت کلافه شده
یا به ساز دل گرفته ات برقص
یا دیگر ساز ظاهر شادت را سر نده
هر که پرسید بگو من تلاشم را کرده ام
اما نشد


پنجشنبه 24 بهمن 1398 توسط بغض غریب| ردپا ()

پس تا کی

 دل من روشن است
به تمام اتفاق های خوب در راه مانده
به تمام روزهای شیرین نیامده
به اجابت شدن دعاهایمان
به برآورده شدن آرزوهایمان
به محو شدن غم های دیرینه مان
من دلم روشن است
من دلم پر امید است
اما فقط یک سوال
پس تا کی ....؟
روشنی بیش از حد گاهی چو اشک از گوشه ی چشمانم جاریست



یکشنبه 20 بهمن 1398 توسط بغض غریب| ردپا ()

سرگذشت من

من از کودکی از انتظار بیزار بودم
از انتظار برای رسیدن سرویس مدرسه
انتظار برای گرفتن جایزه ی نمره بیست
برای رسیدن روزهایی که زنگ ورزش داشتیم
زودتر تمام شدن زنگ کسل کننده ی اخر 
رسیدن سه ماه شیرین تابستان
برای پوشیدن لباس های عید
گرفتن عیدی از دستان مادربزرگ
برای امدن برف
برای رسیدن به کلاس های بالاتر
گشتن اسمم بین قبولیهای دانشگاه
برای گرفتن نمره از استاد
برای سری در جامعه بالا گرفتن
پیدا کردن موقعیت شغلی مناسب
پول پیشرفت کاری
برای دوست داشتن
برای دوست داشته شدن
من را همین دوست داشتن ساده ی بی الایشت کافیست
اما برای همین دوست داشتن هم منتظر ماندم
من از کودکی طعم تلخ انتظار را هر سال و هر ماه و هر روز و هر ساعت چشیدم تا برسم به این نقطه
به این نقطه بلاتکلیفیی
به این نقطه که نمیدانم تا کی باید صبر کنم؟/
نمیدانم انتهای تمام صبوری ها چیست 
میرسم به دوست داشتنی که ارزش این همه انتظار را داشته یا نه
حالا هم منتظرم ...............

پنجشنبه 17 بهمن 1398 توسط بغض غریب| ردپا ()

مرگ

هر کجا می نگرم، باز هم اوست

که به چشمان ترم خیره شده

درد عشقست که با حسرت و سوز

بر دل پر شررم چیره شده


گفتم از دیده چو دورش سازم

بیگمان زودتر از دل برود

مرگ باید که مرا در یابد

ورنه دردیست که مشکل برود


دوشنبه 14 بهمن 1398 توسط بغض غریب| ردپا ()

بغض غریب

بی قرارت می کند صدها چرای لعنتی
کی به پایان می رسد این ماجرای لعنتی ؟

دل بریدن در میان بهت و گریه ساده نیست
بوی رفتن می دهد این لحظه های لعنتی

فرض کن
تنهایی ات را با خودت قسمت کنی
فرض کن
تنها شوی در یک هوای لعنتی

من زمستان زاده ام ، از سوز می ترسانی ام ؟
من زمستانم ، بیا بر من بلای لعنتی

با دو زانوی در آغوشم خیالت می کنم
بغض غوغا می کند این آشنای لعنتی


سه شنبه 15 مرداد 1398 توسط بغض غریب| ردپا ()

برکه تنهایی

ﺗـــﻮ ﺭﺍ ﺩﻭﺳـــت ﺩﺍﺭم… . 
ﭼﻪ ﻓـﺮﻕ ﻣﻰ ﮐﻨﺪ ﮐﻪ ﭼــــﺮﺍ…؟ 
ﯾـــﺎ ﺍﺯ ﭼــــﻪ ﻭﻗـﺖ…! 
ﯾـﺎ ﭼﻄـﻮﺭ ﺷـﺪ ﮐﻪ…! 
ﭼﻪ ﻓـــــﺮﻕ ﻣﯿﮑـﻨﺪ…؟!
 ﻭﻗﺘﻰ … ﺗــﻮ ﺑـﺎﯾـﺪ ﺑـــﺎﻭﺭ ﮐﻨـﻰ، ﮐـﻪ می کنـــﻰ…! 
ﻭ  ﻣــﻦ نبـﺎﯾـﺪ ﻓـﺮﺍﻣــــﻮﺵ ﮐــﻨﻢ، ﮐـﻪ ﻧﻤـﻰ ﮐــــﻨﻢ…!

جمعه 26 بهمن 1397 توسط بغض غریب| ردپا ()

بدون شرح


شنبه 22 دی 1397 توسط بغض غریب| ردپا ()

شاید

اینقَدَر از همه کس بد دیدم

که به چشمای خودم بدبینم

شاید دنیا خوبه و من داغم

دنیا رو با دید بد میبینم

 

شاید زود رنجم و مشکل بینم

که همه چی رو به دل میگیرم

زود قضاوت میکنم که میگم

در ِِ این دنیا رو گِل میگیرم

 

اگه سرتاسر زندگی من مصیبته

اگه  پشتم زخمی خنجر یک رفاقته

اگه پاداش وفاداری من خیانته

مگه تقصیر منه مگه تقصیر منه؟؟

ای خدا بهم بگو اگه تقصیر منه

 

چرا بد بیاری تو فال منه

چرا تقویم من از غصه پره

چرا سرنوشت من شکستنه

چرا دردام خارج از تصوره




جمعه 2 آذر 1397 توسط بغض غریب| ردپا ()

مهربانم

باری که روزگار بر دوشم می نهد

کمرم را نخواهد شکست

ولی

زانوهایم را به نشانه التماس خم خواهد کرد

بگذار

ایستاده بر پای بمیرم

تا اینکه

بر

دو زانو زیست کنم

دل من پیر تر از آنی بود که به نگاهی بلرزد

اما تو

دلم را آبستن احساسی کردی

که از زایش آن

تولد نبود

جز مرگ کودکی سنگی

با قلبی آهنین.....


یکشنبه 27 آبان 1397 توسط بغض غریب| ردپا ()

درد دلم


غرق دردم، ولی می خندم



خنده ای که تلخیش را فقط خودم می دانم و خدای من



بدتر از ناله ی کودک از مادر بریده شده



عمق درد من دیدنی نیست



تلاش بیهوده نکن برای دلداری دادنم



اگر راست میگویی مرا بشناس




بهانه هایم را


لج کردنم را


بچه شدنم را


کج خلق شدنم را




تو اصلا میدانی با خود درگیر بودن یعنی چی ؟؟



وقتی دلت بخواهد اما شرایط بگوید بیخود ...



وقتی پرباشی از هوای خواستن



اما هراس از آینده و  سوزن تقدیر



چهار ستون بدنت را بلرزاند



این است سهم این روزهای من ...


سه شنبه 22 آبان 1397 توسط بغض غریب| ردپا ()

دلتنگی ساده

گاهــی حجـم دلــــتنـگی هایــم
آن قــــــدر زیـاد میشود
که دنیــــا
با تمام وسعتش
برایـَم تنگ میشود …
دلتنــگـم …
دلتنـــــگ کسی کـــــه
گردش روزگــــارش به من که رسیــــد از
حرکـت ایستـاد …
دلتنگ خودم  …
خودی که مدتهــــــــاست گم کـر د ه ام …
گذشت دیگر آن زمان که فقط یک بار از دنیا می رفتیم !
حالا یک بار از شهر می رویم
یک بـــار از دیار …
یک بـــار از یاد …
یک بـــار از دل …
و یک بــــار از دســــت…


جمعه 4 آبان 1397 توسط بغض غریب| ردپا ()

ساحل ارامش


لب دریا، نسیم و آب و آهنگ،
شكسته ناله های موج بر سنگ.
مگر دریا دلی داند كه ما را،
چه توفان ها ست در این سینه تنگ !
*
تب و تابی ست در موسیقی آب
كجا پنهان شده ست این روح بی تاب
فرازش، شوق هستی، شور پرواز،
فرودش : غم؛ سكوتش : مرگ ومرداب !
*
سپردم سینه را بر سینه كوه
غریق بهت جنگل های انبوه
غروب بیشه زارانم در افكند
به جنگل های بی پایان اندوه !
*
لب دریا، گل خورشید پرپر !
به هر موجی، پری خونین شناور !
به كام خویش پیچاندند و بردند،
مرا گرداب های سرد باور !
*
بخوان، ای مرغ مست بیشه دور،
كه ریزد از صدایت شادی و نور،
قفس تنگ است و دل تنگ است، ورنه
هزاران نغمه دارم چون تو پر شور !
*
لب دریا، غریو موج و كولاك،
فرو پیچده شب در باد نمناك،
نگاه ماه، در آن ابر تاریك؛
نگاه ماهی افتاده بر خاك !
*
پریشان است امشب خاطر آب،
چه راهی می زند آن روح بی تاب !
« سبكباران ساحل ها » چه دانند،
«شب تاریك و بیم موج و گرداب » !
*
لب دریا، شب از هنگامه لبریز،
خروش موج ها: پرهیز ... پرهیز ... ،
در آن توفان كه صد فریاد گم شد؛
چه بر می آید از وای شباویز ؟!
*
چراغی دور، در ساحل شكفته
من و دریا، دو همراز نخفته !
همه شب، گفت دریا قصه با ماه
دریغا حرف من، حرف نگفته


چهارشنبه 2 آبان 1397 توسط بغض غریب| ردپا ()

دست که میزنی...


به دلتنگی هایم دست نزن

می شكند بغضــم یك وقت !! 

آنگاه غرق می شوی... 

در سیلاب اشكهایی كه 

بهانه ی روان شدنش هستی



سه شنبه 1 آبان 1397 توسط بغض غریب| ردپا ()

چه شبی


شب است ودر بدر کوچه های پر دردم

 

فقیر وخسته


به دنبال گم شده ام میگردم


 

اسیر ظلمتم


ای ماه پس کجا ماندی؟


 

من به اعتبار تو فانوس نیاوردم...

دوشنبه 30 مهر 1397 توسط بغض غریب| ردپا ()

آخرین حرف

خاکم نکنید
دوباره غسلم دهید
من هنوز دلم خون است...

شنبه 28 مهر 1397 توسط بغض غریب| ردپا ()

آرامش

بازنگشته...

آرامشم را می گویم!

شاید چون قدرش را نمی دانستم نمی آید...

چقدر جایش در زندگی ام خالیست...

زیاد که می گردم، خودم را هم گم می کنم!

کاش تو می آمدی از دور  برای کمک!

اینجا همه چیز بهم ریخته

و من لابه لای همه ی گم شده هایم

گم شده ام...!




پنجشنبه 26 مهر 1397 توسط بغض غریب| ردپا ()

سادگی

ساده بودم که تو را ساده تجسم کردم
بعد لبخند تو با گریه تبسم کردم
آشنا با همه پنجره های شهرم
چون توراپشت همین پنجره ها گم کردم

جمعه 20 مهر 1397 توسط بغض غریب| ردپا ()

پاسخ

سالهاست که معنای این را نفهمیده ام...
 
رفت و آمد؟!
 
یا
 
آمد و رفت؟!
 
آدمها می روند که برگردند...
 
یا می آیند که بروند...؟!

پنجشنبه 12 مهر 1397 توسط بغض غریب| ردپا ()

رفتن

خدایا من راهِ رفتن را بلد نیستم
نمی خواهم رفتن را از کسانی که سابقه رفتن دارند یاد بگیرم
ولی این بار خدایا خودت راه رفتن را نشانم بده
من در مسیرم 
اگر این راه , راهِ رسیدن به خودت باشد که خوشا به حالم
اما اگر به بی راهه هم بروم ملالی نسیت باز بهتر است از ماندن و تحقیر
 و ...
نمی دانم چرا جهنمت را هم دوست دارم خدا...


یکشنبه 4 شهریور 1397 توسط بغض غریب| ردپا ()

عوض شدم

کمی عوض شدم

دیریست از خداحافظی ها غمگین نمیشوم؛

به کسی تکیه نمیکنم .؛

از کسی انتظار محبت ندارم؛

خودم بوسه میزنم بر دستانم ؛

سر به زانو هایم میگذارم و سنگ صبور خودم میشوم...

چقدر بزرگ شدم یک شبه...



جمعه 19 مرداد 1397 توسط بغض غریب| ردپا ()

یعنی میشود

یعنـــے میشود روزے برسد

که بیاے

مرا در آغوش بگیرے

بخواهم گله کنم ...

بگویے هیس

همه کابوس ها تمام شد ...


دوشنبه 14 خرداد 1397 توسط بغض غریب| ردپا ()

زندان

چه خوش خیال بودم که همیشه فکر می کردم

در قلب تو محکومم به حبس ابد...

به یکباره جا خوردم وقتی زندانبان بر سرم فریاد زد ...

هی ... تو .... ازادی


جمعه 28 اردیبهشت 1397 توسط بغض غریب| ردپا ()

این رزها

این روزها بیشتر از هر زمانی دوست دارم خودم باشم!

دیگر نه حرص بدست آوردن را دارم 

نه حرص از دست دادن


سه شنبه 25 اردیبهشت 1397 توسط بغض غریب| ردپا ()

چه بی هوا

با تو بودن را تصور کردم
بی تو بودن را تجربه
این بود سهم من از رویا تا واقعیت


چهارشنبه 19 اردیبهشت 1397 توسط بغض غریب| ردپا ()

صبر



زنـدگــی انـگــار ...

تـمـــــام ِ صـبــرش را بـخـشـــیده اسـت بـه مـــــن !!
هـر چــه مـــــن صـبــوری میکـنـم
او بــا بـی صـبـری ِ تـمـــــام
هـول مـــــیزنــد

بـــرای ضـربــه بـعــد .... !
کـمـــــی خـسـتــگـی در کــن ، لـعـنـتـــی ...
خـیــالـت راحـت !!....
خـسـتـگــی ِ مـــــن
بـه این زودی هــا دَر نـمـــــی شـــود .


جمعه 29 دی 1396 توسط بغض غریب| ردپا ()

ماندن یا نماندن

"رفتن" !


رفتن که بهانه نمیخواهد ،
یک چمدان میخواهد از دلخوریهاى تلنبار شده و گاهى حتى دلخوشیهاى انکار شده ...
رفتن که بهانه نمیخواهد وقتى نخواهى بمانى ، با چمدان که هیچ بى چمدان هم میروى !

"ماندن" !

ماندن اما بهانه مى خواهد ،
دستى گرم، نگاهى مهربان، دروغهاى دوست داشتنى،
دوستت دارمهایى که مى شنوى اما باور نمى کنى،
یک فنجان چاى، بوى عود، یک آهنگ مشترک، خاطرات تلخ و شیرین ...

وقتى بخواهى بمانى ،
حتى اگر چمدانت پر از دلخورى باشد خالى اش مى کنى و باز هم میمانى ...
میمانى و وقتى بخواهى بمانى ، نم باران را رگبار مى بینى و بهانه اش مى کنى براى نرفتنت !

آرى ،
آمدن دلیل مى خواهد
ماندن بهانه
و رفتن هیچکدام ... 



پنجشنبه 21 دی 1396 توسط بغض غریب| ردپا ()

آخرین حرف

در روز مرگم در آخرین نفسم فقط یک چیز به او  خواهم گفت:


اونطوری نه , اینطوری باید رفت


پنجشنبه 21 دی 1396 توسط بغض غریب| ردپا ()

واقعیت

ولی گاهی...

میان بودن و خواستن فاصله ایست...

وقت هایی هست...

که کسی را با تمام وجود می خواهی...

حتی به خاطرش نفس میکشی...

زندگی میکنی...

دنیا برایت زیبا می شود...

اما!!!!!!

بودنت در کنارش جایز نیست...

و این خواستن...

همان آرزو،و یا رویایی اشتباه است...

چون،،،

"او" مال تو نیست!


چهارشنبه 10 آبان 1396 توسط بغض غریب| ردپا ()



ஜ w̲̅][̲̅e̲̅][̲̅l̲̅][̲̅c̲̅][̅ ̲o̲̅][̲̅m̲̅][̲̅e̲̅ ஜ
............. Omid ..............

... سنگ صبورم سنگ سیاهی است که نامم رویش حک می شود
.

قدم هات رو کمی آهسته بردار یکم آهسته تر دوری کن از من
برا تنها شدن آماده نیستم ولی تو خودت رو آماده کردی
.
در انتظار آمدن کسی بودن که می دانی نمی اید حماقت نیست ... عشق است...

برای من که نه اما برای مردم این دیار بغض های من , بغض غریب , است

Near Death Experience
.
.
من دلم می خواهد ساعتی غرق درونم باشم

عاری از عاطفه ها

تهی از موج و سراب

دور تر از هر چه رفیق

خالی از هر چه فراق

من نه عاشق هستم

و نه محتاج نگاهی

من دلم تنگ خودم گشته و بس
.
.
بی تفاوت نیستم

اما

دیگر کسی برایم متفاوت نیست
.
.

مرد بودن خیلی سخته ...

مجبوری وقتی احساساتت

دارند خفه ات میکنند

مثل یک تکه سنگ

بی تفاوت و بی احساس

به نظر برسی

مجبوری روی شانه های

خودت گریه کنی...

بغض های غریبت را در گلو

خفه کنی

دردودل هایت را برای

خودت بگویی

تا متهم نشوی به

ضعیف بودن...
.
.
.


__̴ı̴̴̡̡̡ ̡͌l̡̡̡ ̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ ̡͌l̡̡̡̡._

وبلاگ بعض غریب مخاطب خاص ندارد
هر که وارد شود خاص است
.
.

نه از مهر و نه از کین مینویسم
نه از کـفر و نه از دین مینویسم
دلم خون استــــ میدانی برادر؟
دلم خون است از این مینویسم

مـــن

خــودم هــســتــم و
تــنهایی و یک بغض غریـب
که به صـد عـشق و هـوس
مــی ارزد...

مــن

نــه عاشـــق هــستـم
و نه دل داده به گیسـوی بلند
و نـه آلــوده به افــکار پــلـیـد

مـــن

به دنـبــال نـگاهی هستـم
که مـــرا از پـــس
تـنـهایــی ام می فــهمــد...!!
.

.
کی می دونه شاید امسال برا ارباب بمیرم
کی می دونه شایدم تشنه و بی آب بمیرم
.
.
.
.
تو این دنیای پر از نامردی بیا و مردونگی کن..

*اَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج*

ارتباط با مدیریت وبلاگ:

boghz_gharib@yahoo.com

اسیر درد
یک عمر
دل نوشته
پس تا کی
سرگذشت من
مرگ
بغض غریب
برکه تنهایی
بدون شرح
شاید
مهربانم
درد دلم
دلتنگی ساده
ساحل ارامش
دست که میزنی...
چه شبی
آخرین حرف
آرامش
سادگی
پاسخ
رفتن
عوض شدم
یعنی میشود
زندان
این رزها
چه بی هوا
صبر
ماندن یا نماندن
آخرین حرف
واقعیت

اسفند 1398
بهمن 1398
مرداد 1398
بهمن 1397
دی 1397
آذر 1397
آبان 1397
مهر 1397
شهریور 1397
مرداد 1397
خرداد 1397
اردیبهشت 1397
دی 1396
آبان 1396
شهریور 1396
مرداد 1396
تیر 1396
خرداد 1396
اردیبهشت 1396
بهمن 1395
تیر 1395
خرداد 1395
اسفند 1394
دی 1394
آذر 1394
آبان 1394
مهر 1394
مرداد 1394

بغض غریب
بغض غریب

بغض غریب 3
بغض غریب 2

بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
كل مطالب : عدد


رز موزیک --------------- --------- --------------